feed-image

کارشناس حقوقی

مقاله و يادداشت

شناسه خبر:4620 جمعه, 03 ارديبهشت 1389 01:36 چاپ نسخه چاپی
پست الکترونیکی ارسال به دوستان
دودوست درمقابل دو دشمن
نوشته شده توسط سبحان محقق   

در حلقهء عشاق علمدار شدم

هنگامه ایثار جلودار شدم

یک " هو "بزدم ، تیغ تجاوزبشکست

در لشگر حق " میرصلحدار" شدم

روزهای آخر سال 1365 و گرماگرم جنگ شلمچه بود ؛ نگاهم را به دیواره سنگر دوخته بودم هر چند انفجار پی درپی گلوله های توپ و خمپاره و بمباران های مداوم و حتی شلیک گوش خراش تا نک های دشمن ، جهنمی از دود و تر کش و صداهای مهیب را به وجود آورده بود و تکانه های انفجارهم سنگر دونفره من و سید محمد را مثل زلزله هشت ریشتری می لرزاند ، ولی همه جا ساکت بود و من بودم وسید و هر کدام به جایی خیره بودیم و با هم حرفی نمی زدیم .

لحظاتی قبل وپس از آنکه دشمن " آتش تهیه " اش را متوجه مان کرد ،" رمضانی نژاد "، فرمانده دسته به سرعت خود را به ما رساند و همه دستورات نظامی را در چند جمله فریاد زد : بچه ها ، دشمن بعد از این آتشباری ، می خواهد حمله زمینی کند ، شما نباید کاری بکنید . داخل سنگر باشید تا دستور برسد. " فرمانده این را گفت و فورا ناپدید شد .

من و سید داشتیم آخرین لحظات زندگی مان را تجربه می کردیم و به همین خاطر ، به سکوت نیاز داشتیم و در میان این همه هرج ومرج ، فضا نیز کاملا ساکت بود. بقدری ساکت بود که این سکوت آزارمان می داد !

من به دیواره سنگر همچنان زل زده بودم و داشتم پرونده 23 سال زندگی ام را ورق می زدم . از این همه زندگی شیرین روستایی ، آن هم در فضای سرسبز شمال ، فقط با اعمالم کلنجار می رفتم . بخصوص حال که جانم در خطر بود به یاد جان های شیرین پرندگان و حیواناتی می افتادم که آنها راشکارکرده بودم ، و با خود عهد می کردم اگر زنده ماندم ، دیگر حتی موری راهم لگد نکنم !

نیم ساعتی گذشت و شدت یافتن آتش دشمن فضا را سنگین تر کرد و من همچنان به دیواره خیره بودم که ناگهان دونفر با چانه های کشیده جلویم ظاهر شدند. منظره غریبی بود ، من آنها را نگاه می کردم و آنها نیز به من زل زده بودند . در همین لحظه با خود گفتم که نکند در خواب هستم و خواستم بر من ثابت شود آنچه می بینم رویا نیست ، به فکرم رسید که خودم را نیشگون بگیرم ، با دو انگشت کشاله رانم را فشاردادم، دردم گرفت و یقین حاصل کردم که آنچه می بینم در بیداری کامل است !

مدتی گذشت و این دو موجود انسان نما که از نیم تنه به بالای آنها پیدا بود ، بالاخره محو شدند . اما این آخر ماجرا نبود ؛ به محض ناپدید شدن آنها ، دختری که قرار بود با او ازدواج کنم بر دیواره سنگر ظاهر شد و بدون آنکه حرفی بزند و زبان بچرخاند ، با همه وجود می شنیدیم که می گفت : " چرا خودت را به کشتن دادی ؟مگر قرارنبود با هم ازدواج کنیم ؟! البته در عالم واقع هر چند قرار بود که چنین اتفاقی رخ دهد ، ولی تا زمانی که جنگ ادامه داشت از پدرش جواب منفی می شنیدم وبالاخره پس از پایان جنگ ما با هم ازدواج کردیم.

به هر حال طولی نکشید که همسر آینده و نگاه ملامت آمیزش جای خود را به فرزند آینده داد ! می دیدم که پسرم در حالی که هنوز نافش را نبریده اند کاملا لخت و عور،چهار زانونشسته مرا نگاه می کند. حداکثر 40 سانتی متر میان ما فاصله بود . پسرم از من می پرسید :" گناه من چه بود پدر؟ چرا حق حیات رااز من گرفتی ؟! " من حرفی برای گفتن نداشتم و فقط هاج و واج نگاه می کردم و بعضا برای اطمینان از بیدار بودنم ، خود م را نیشگون می گرفتم . بالاخره پسرم نیز که کاملا حی وحاضر بود محو شد .

طولی نکشید که آتش توپخانه وغرش تانک های دشمن خوابید و فرمانده از راه رسید و گفت :بچه ها ، همه چیز عادی است وظاهرا دشمن قصد حمله ندارد ، فقط مراقب باشید ."

با رفتن فرمانده ، تازه متوجه حضور سید شدم و نگاهم به او افتاد . در همان نگاه اول حدس زدم که او نیز در عالم سکوت خودش احتمالا ماجراهایی داشته است، .فقط یک جمله پرسیدم :

" سید در این مدت چه گذشت ؟" پاسخ شنیدم : " شیطان اینجا هم انسان را رها نمی کند !" حدسم به یقین تبدیل شد . او دیگر هیچ نگفت و من نیز هرگز در این مورد از او چیزی نپرسیدم اما دوچیز را فهمیدم ، یکی اینکه او نیز مثل من تجربه مشابهی را درسنگر داشته است و دوم ، همه آن ماجرا وسوسه های شیطانی بود و شیطان می خواست حتی در آخرین لحظات ، بخت خودرا بیازماید و ایمان ما را با آتش پشیمانی بسوزاند !

یک همسنگر شهید سید محمد میر صلحدار در عملیات کربلای 5

 
نظرها

نظر خود را وارد نمایید