feed-image
شناسه خبر:11255 شنبه, 28 آبان 1390 16:41 چاپ نسخه چاپی
پست الکترونیکی ارسال به دوستان
گفتندشهید،گفتم بابا؛ میگن بابا،میگم شهید!

محمدعلی اکبرزاده  - درست بعداز عملییات ولفجر۲ بود که تو کوچه های جنوب شیراز با اون حال وهوای بچگی ها و  پابرهنه و با یه تکه چوب و یه لنگه چرخ دوچرخه داشتیم بازی می کردیم

و خنده می کردیم و شلوغ می کردیم و یکدفعه این خبر منو به دنیای سکوت فرو برد:" بابات شهید شد."

 

همون لحظه یادمه مقهور سکوت نشدم بلکه در فکر فرو رفتم. بقیه همچنان شلوغ می کردند. همه می گفتند شهید، من می گفتم بابا .  بابایی که  دست پینه بسته، عرق جبین ، نفس های خش دار و صورت آفتاب سوخته او رو مردم می دیدند اما روح لطیف و طبع بلند و نان حلال و عقل سلیم اش رو ما می دیدیم و مادرم می دید و خدا!

سال ها به شهادتش فکر کردم ؛ فکرهایی که به همین زودی بهتون می گم. بعد از این همه فکر  کردن رسیدم به اونجایی که حالا همه میگن بابا من میگم شهید!

 
نظرها

نظر خود را وارد نمایید